|
|
بعد از سر صدایی که سریال بزنگاه به پا کرد یه طنز کوتاه در موردش نوشتیم
فعلا بخونین تا بعد :
* سلام آقاي آگاه در امر ترياك ...
** اِ اِ ... شما نمي دوني بردن اسم اين ماده بد آموزي داره؟ !تلويزيون اين همه اقدام به فرهنگ سازي كرد كه نگيم ترياك، بگيم «چيز»، اون وقت شما هنوز هم مي گي ترياك؟ !شما چه جور خبرنگاري هستي؟!
شرمنده اقا دفه آخرمونه
خوب چیز
*ببخشيد !به عنوان اولين سؤال، به نظر شما مصرف سالانه هزار تن چيز در كشور نگران كننده نيست؟
** اصلاً و ابداً !چون 99 درصد از اين هزار تن چيز در زمينه هاي درماني مصرف مي شود و در نتيجه جاي هيچ نگراني خاصي نيست.
* مي شه بيشتر توضيح بديد؟
** بعله، مثلاً يكي دندونش درد مي گيره چيز مي كشه، يكي پاش درد مي گيره چيز مي كشه، يكي دستش ... در برخي مواقع داروي ضد افسردگي هم هست، مثلاً يكي بهش جواب رد مي دن، مي ره چيز مي كشه، بهتر از اينه كه بره خودكشي كنه، درسته؟!
* اما همين مصرف چيز باعث ميشه بدن روز به روز ضعيف تر بشه و احترام اجتماعي فرد از بين بره و حتي منجر به خودكشي فرد هم ميشه!
** اِ اِ ... مگه تو تلويزيون نگاه نمي كني؟ !چرا فرهنگ سازي نشدي؟ !مگه نمي بيني اون شخصيت معتاد توي سرياله چقدر محبوب و شاد و سرزنده است؟ !اون صد سال ديگه هم خودكشي نمي كنه، كي اين اطلاعات غلط رو به شماها داده؟!
* پس حالا كه اين طور شد نظرتون رو درباره فيلم «خون بازي» بگيد.
** اون فيلم رو شديداً تكذيب مي كنم، اون فيلم همش سياه نمايي بود، اصلاً هم وضعيت معتادها اون جوري نيست!
* آقاي آگاه در امر چيز !در ابتداي مصاحبه گفتيد 99 درصد اين هزار تن در زمينه هاي درماني مصرف مي شود، به فرض اينكه اين گفته شما صحيح باشد، پس اون يك درصدش كجا مي ره؟!
** اي بابا !نكنه تو هم تلويزيون نداري؟ خب اگه اين جوريه بيا پيش خودمون با بروبچ مي ريم از پشت ويترين مغازه ها سريالها رو مي بينيم، تازه توي ترمينال هم يك تلويزيون بزرگ هست، خب معلومه اون يك درصد رو براي انجام عمليات فرهنگ سازي در سريالها استفاده مي كنند، مگه نمي بيني توي اكثر سريالها حداقل يه معتاد هست!
باشه باشه بیخیال
* آقاي آگاه در امر چيز !با تشكر از اينكه وقتتون رو در اختيار ما قرار داديد
| اطلاع رسانی.. | |||
| |||
|
در راستای افزایش اطلاع رسانی میزان نفوذ بالای وسائل ارتباط جمعی روی مردم لازم دیدیم که در مورد این وسائل یکم توضیح بدیم و اونا رو معرفی کنیم...
اتوبوس: یکی از مهمترین وسائل ارتباط جمعی که اینروزا کاربرد زیادی تو ایران داره... بدنه اتوبوس... معمولاً آگهیهای مربوط به پاکیزگی(لطفا مرا بشویید) یا تبلیغات نامزدها(عشق من ریحانه...) محدود میشه.
شیشه پشت اتوبوس: معمولاً یاد یاران(جواط تمساح... علی شپش...) یا نقش روزگار(یه قلب شکسته یا یه قلب تیرخورده) رو مخصوص این قسمت اتوبوس میدونن. بدنه داخلی اتوبوس: محل گذر روزگار(یادگاری از قلی و سکینه بتاریخ فلان) یا اطلاعات مهم(این یادگاری از من است... هر کس بخواند خر است). روکش صندلی اتوبوس: شهر ما خانه ما(چسبوندن آدامس مصرف شده) و حفظ پاکیزگی هوا(مالیدن خلط و اخ و تف و مف). تیر چراغ برق: محل نمایش هنرهای دستی(کندهکاری قلب با کلید) و البته افزودن زیبایی شهری. درخت: محل نمایش هنر نستعلیق نوین(کندهکاری اسم با چاقو) یا حکاکی سنتی(کندن اسم با ناخن). کیوسک تلفن: محل نگارش ناگفتهها(بیپدر چرا گوشی روبرنمیداری)یا دردودل فراموش شدهها (مگه نمیگفتی هر جوری شده با من ازدواج میکنی؟). دیوار بیرونی خونه: این مورد مخصوص آگهی های اطلاع دهنده است(جوب آب... مواظب باشید) یا آگهیهای نهیکننده(آشغال نریزید) هشدار دهنده(هر کس در این مکان آشغال بریزد خر است). توالت عمومی: که البته این مورد جزو مهمترین و پرکاربردترین وسائل ارتباط جمعیه. از جملات نغز و بیبدیع(وای از درد بیکسی) گرفته تا اشعار نغز شعرای گمنام و پیدانام(نگاش نکن چه زشته......) میشه دید. یا آغاز دوستیهای لطیف(09122222222 علی...نه شب به بعد) | |||
| شما بودین چه کار میکردین؟ | |||
| |||
|
یه روز یه خانومه که ماشینش قدیمی و خراب شده بوده تصمیم میگیره که به شوهرش یجوری غیر مستقیم بگه که یه ماشین نو میخواهد.
به شوهرش میگه عزیزم روز تولدم نزدیکه. لطفا برام یه چیزی بخر که صفر تا صد رو تو 4 ثانیه بره و رنگش هم آبی باشه.
شما بودین چه کار میکردین؟
پایین رو ببینین ویاد نگیرین.
. . . . . . . . . . . . .
| |||
توجه: اسامی و شخصیت های به کار رفته در داستان زیر واقعی نیستند ولی هر گونه شباهت شخصیت ها و افراد داستان با شخصیت های واقعی کاملاً عمدی بوده و از نام کسانی که نویسنده در طول زندگی خود از آنان عقده ای در دل دارد انتخاب شده است!!!
سلام.من احمود هستم 44 ساله. هوس باز ، پولدار ،خسیس ، نامرد، بد اخلاق، پر رو و بی شرف و پست! خیلی هم پر نفوذ و قدرتمند هستم. امروز تصمیم دارم وقایع اتفاقیه خودم رو در این دفتر خاطرات بازگو کنم. در ضمن به شما هیچ ربطی نداره که چرا اسمم احموده و یا معنی احمود چیه . هماهنگه؟!؟!.... چهار بار ازدواج کردم. زن اولم تصمیم گرفت به طور مسالمت آمیزی از بین زندگی با من و دق کردن دومی رو انتخاب کنه.زن دومم خیلی سر سخت بود.خودم مجبور شدم بهش بقبولونم که باید بمیره! لامسب خیلی زورش زیاد بود.پدرم در اومد تا اون فنجون قهوه رو به زور به خوردش دادم. زن سومم خیلی آدم فهمیده ای بود.خودش قیول کرد برای اینکه به سرنوشت بقیه دچار نشه بدون مهریه و خون و خونریزی ازم جدا بشه.
خاطرات من:
31 فروردین: امروز سی و یکمه. باید برم کرایه های برج ونک رو بگیرم.اگه فکر میکنید اسم برجمو میگم کور خوندید! صبح که داشتم از خونه خارج می شدم یه لگد محکم زدم زیر جفت پای مهسا .بیچاره جیغ زد و پخش زمین شد. خیلی حال کردم. جیگرم خنک شد.روحم آروم شد.مهسا گربه سفید پشمالوی زن چهارممه.
4 اردیبهشت: امروز روز گندیه.باید برم قبرستون.سالگرد آرزو و ژاکلینه.دو تاشون تو یه روز و یه ساعت مردند.با این تفاوت که ژاکلین 3 سال و نیم بعد از آرزو مرد.این دو تا زن های اول و دوم من بودند. 40 میلیون تومن خرج مرگشون شد.نرخ رشوه برای صدورگواهی فوت طبیعی خیلی بالاست!!!مامان ژاکلین هنوزم میگه من دخترشو کشتم.اونم الان توی تیمارستان بستریه.ماهی 2 میلیون دارم میدم که همونجا نگهش دارند!
7 اردیبهشت: امروز آتنا رو با کمربند کبود و سیاه کردم .تقصیر خودش بود.از کله سحر هی بالا و پایین می پرید و خونه رو روی سرش گذاشته بود.اونم واسه چی؟همش به خاطر بیست هزار تومن.خوب ندارم بابا جان! از کجا بیارم ؟ آتنا زن چهارممه.22 سالشه.
14 اردیبهشت: امروز کلاً روز بدی بود. پای اون گربه نکبتی شکسته و محبور شدم شصت هزار تومن بدم واسه دوا درمونش.بدتر از اون ساختمون هفت طبقه ام ریخت.داشتم میکوبیدمش که جاش یه برج بزنم.15 تا کارگر هم توش بودن.همشون توی آوار ساختمون له شدند.باید دیه هم بدم.لعنتی....می گن ساختمان سست بوده.یه نفرو می شناسم که میتونه یه کار هایی واسم بکنه.....می خوام باهاش تماس بگیرم.سر اون قضیه نماینده شدنش کلی بهم مدیونه.باید جبران کنه....
16 اردیبهشت: روزنامه ها دارند شلوغ بازی می کنند سر جریان این ساختمونه.باید بودجه شونو قطع کنم تا بفهمند با کی طرفند! راستی یه قول های مساعدی شنیدم که این قضیه هم مثل قضیه دریاچه ماست مالی شه.....باید یه کم سر کیسه رو شل کنم.....
20 اردیبهشت: امروز باید برم تلویزیون .قرار مصاحبه دارم .به عنوان کار آفرین نمونه. آتنا هنوز بام حرف نمیزنه.مهسا هم دیروز مرد. دامپزشکش میگه به علت سقط جنین و خونریزی داحلی در اثر وارد آمدن ضربه سخت مرده.
21 اردیبهشت: امروز با شقایق آشنا شدم.دوست آتنا بود.اومده بود خونمون. آتنا از وقتی که مهسا مرده افسرده شده. شقایق اومده دلداریش بده. عجب چشمایی داشت این شقایق! خودش فهمید یه خواب هایی واسش دیدم.....
25 اردیبهشت:امروز با شقایق قرار دارم.ساعت 8 شب تو یه رستورانی که صلاح نمی بینم بهتون بگم اسمش چیه.آتنا هنوز بام حرف نمی زنه.....
26 اردیبهشت: 25 سالشه.لیسانس ادبیات داره. شقایق رو می گم .دیشب دیدمش. قراره با هم ازدواج کنیم. فقط یه مشکل داریم که باید حلش کنم:آتنا...
28 اردیبهشت:امروز آتنا بام آشتی کرد. پرید تو بغلم و گفت من بهترین شوهر دنیا هستم. بعدش آرش رو برد حموم. آرش گربه جدیدشه. امروز خریدم واسش...
2 خرداد: رنگم زرده و خسته ام.دیشب نخوابیدم. آتنا مرد.... شوک زده هستم. اینو کارآگاه پلیس در جواب خبرنگارهایی که میخوان بام مصاحبه کنند میگه. بازرس خوبیه...همینجوری پیش بره هفته بعد رییس پلیس میشه! دیشب تلویزیون مصاحبه چند روز پیشم رو پخش کرد و بالاش نوشت زنده! حالا حتی مدیر شبکه هم حاضره قسم بخوره که من دیشب تلویزیون بودم ......کسی به من مشکوک نیست.
10 خرداد: داریم میریم فرودگاه با شقایق. قراره بریم یونان. واسه تجدید روحیه هر دو تامون خوبه. قضیه آتنا خیلی روی ما اثر بدی گذاشه. مخصوصاً روی من. شقایق کمک میکنه تا روحیه ام رو پیدا کنم.خیلی دختر خوبیه.آدم زرنگیه.اولش سر مرگ آتنا بم شک کرد.اما وقتی سینه ریز الماسیو که واسش خریده بودم دید تصمیم گرفت دیگه بهم شک نکنه!
10 خرداد:توی هواپیماییم. داریم تکون های شدیدی می خوریم.باید برم ببینم چی شده.میرم تو اتاق مهمون دار ها.میگه مشکلی نیست فقط یه چاله هواییه باید برم بشینم سر جام و از سفرم لذت ببرم.چشماش منو گرفت.......
10 خرداد:مردم....هواپیما سقوط کرد.
روز اول بعد از مرگ: سرم گیج میره. نمی دونم کجا هستم .توی یه ارابه بزرگ نشستم.همه مسافرای هواپیما هم هستند.شقایقو نمی بینم.بغل دستیمو نگاه می کنم.یه پیرمرد ریشوی 95 ساله ست.داره ذکر میگه پشت سر هم.هی میگه خدایا توبه.ببخشید.غلط کردم.بش میگم چی شده آقا کسی داره اذیتت میکنه؟ما رو کجا دارند می برن؟ جواب داد:ما مردیم داریم میریم به سمت دوزخ.....
همون روز: نمی دونم دوزخ چیه اما فکر کنم توی کتاب های درسیم یه چیزایی در موردش خوندم.خدا کنه دخترای اونجا خوشکل وخوش هیکل باشند....
دو روز بعد از مرگ: ما رو توی یه دشت بزرگ پیاده کردند.یهو یه صدایی از آسمون اومد که میگفت: مردگان محترم آخر خطه.پیاده بشید.ایستگاه دوزخ.اونایی که لباس سفید تنشونه سمت راست و اونایی که لباس سیاه تنشونه سمت چپ قرار بگیرند. لباس من و اون پیرمرده سیاه بود....
دو ساعت بعد: ما لباس سیاه ها رو بردند یه جای داغ که بهش میگفتن مدل شبیه سازی شده جهنم! تا وقتی که قیامت بشه همین جا می مونیم.همه رییس جمهور ها و بازیگرای هالیوودی و رقاصه ها اونجا بودند.
فرداش: عذاب هامونو مشخص کردند.عذاب من اینه که هر روز از صبح تا ظهر برم کنار دیوار بهشت و آرزو و ژاکلین و آتنا به سمتم پوست پرتقال پرت کنند واز ظهر تا عصر هم باید از دست مهسا فرار کنم تا گازم نگیره و از عصر تا شب هم باید برم توی یه ساختمون وایسم تا روی سرم خراب شه!
چند روز بعدش: قراره یه محموله آدم جدید برسه توی جهنم.شایعه شده مدونا و جنیفر لوپز هم توش هستند.شور عجیبی بر پا شده.به مناسبت ورودشون امروز رو توی جهنم تعطیل کردند.همه دارند به خودشون میرسن وخوش تیپ میکنند.
یک هفته بعد: منو دارن میبرن سیاهچال مخصوص.قراره تا آخر همونجا بمونم.هفته پیش مخ جنیفر لوپز رو زدم.صاحاب جهنم کلی حرصش گرفت.دستور داد منو ببرند ته جهنم...مأموری که داره منو می بره یکی از ندیمه های شیطانه....عجب چشمای خوشگلی داره...فکر کنم فهمیده که واسش یه خیالاتی دارم......!!!
امیدوارم لذت کافی برده باشید.البته ما از این داستان نتیجه می گیریم که نیازی نیست همیشه طنز های هدف دار و پیغام دار نوشت بلکه میشه بعضی وقت ها چرت و پرت را به عنوان طنز تحویل مردم داد و ککمون هم نگزه !
تو هم با گريه کردن در تمام شب از اون تشکر مي کردي!
وقتي که تو ۲ ساله بودي، اون، بهت ياد داد تا چه جوري راه بري.
تو هم اين طوري ازش تشکر مي کردي، که وقتي صدات مي زد، فرار مي کردي!
وقتي که ۳ ساله بودي، اون، با عشق، تمام غذايت را آماده مي کرد.
تو هم با ريختن ظرف غذات ،کف اتاق،ازش تشکر مي کردي !
وقتي ۴ ساله بودي، اون برات مداد رنگي خريد.
تو هم، با رنگ کردن ميز اتاق نهار خوري، ازش تشکر مي کردي!
وقتي که ۵ ساله بودي، اون، لباس شيک به تنت کرد تا به مهد کودک بري.
تو هم، با انداختن (به عمد) خودت تو گِل، ازش تشکر کردي !
وقتي که ۶ ساله بودي، اون، تو رو تا مدرسه ات همراهي مي کرد.
تو هم، با فرياد زدنِ : من نمي خوام برم!، ازش تشکر مي کردي ...!
وقتي که ۷ ساله بودي، اون، برات یک توپ فوتبال خريد.
تو هم، با شکستن پنجره همسايه کناري، ازش تشکر کردي!!!
وقتي که ۸ ساله بودي، اون، برات بستني خريد.
تو هم، با چکوندن (بستني) به تمام لباست، ازش تشکر کردي!
وقتي که ۹ ساله بودي، اون، هزينه کلاس پيانوي تو رو پرداخت.
تو هم، بدون زحمت دادن به خودت براي ياد گيري پيانو، ازش تشکر کردي!
وقتي که ۱۰ ساله بودي، اون، تمام روز رو رانندگي کرد تا تو رو از تمرين فوتبال به کلاس ژيمناستيک و از اونجا به جشن تولد دوستانت، ببره...
تو هم با بيرون پريدن از ماشين، بدون اينکه حتی پشت سرت رو هم نگاه کني ازش تشکر کردي !
وقتي که ۱۱ ساله بودي، اون تو و دوستت رو براي ديدن فيلم به سينما برد.
تو هم، ازش تشکر کردي: ازش خواستي که در يه رديف ديگه بشينه !
وقتي که ۱۲ ساله بودي، اون دلسوزانه تو رو از تماشاي بعضي برنامه هاي تلوزِيِونی بر حذر داشت.
تو هم، ازش تشکر کردي: صبر کردي تا از خونه بيرون بره و بعد ...
وقتي که ۱۳ ساله بودي، اون بهت پيشنهاد داد که موهاتو اصلاح کني.
تو هم، ازش تشکر کردي، با گفتن اين جمله: تو اصلاً سليقه اي نداري!
وقتي که ۱۴ ساله بودي، اون، هزينه اردو يک ماهه تابستاني تو رو پرداخت کرد.
تو هم،ازش تشکر کردي: با فراموش کردن نوشتن يک نامه ساده !!!
وقتي که ۱۵ ساله بودي، اون از سرِ کار برمي گشت و مي خواست که تو رو در آغوش بگيره و ابراز محبت کنه ...
تو هم، ازش تشکر کردي: با قفل کردن درب اتاقت!
وقتي که ۱۶ ساله بودي، اون بهت رانندگي ياد داد ...
تو هم ،هر وقت که مي تونستي ماشين رو بر مي داشتي و مي رفتي ؛ اینجوری ازش تشکر کردي!
وقتي که ۱۷ ساله بودي،و وقتيکه اون منتظر يه تماس مهم بود :
تمام شب رو با تلفن صحبت کردي و، اينطوري ازش تشکر کردي
وقتي که ۱۸ ساله بودي، اون ، در جشن فارغ التحصيلي دبيرستانت، از خوشحالي گريه مي کرد.
تو هم، ازش تشکر کردي،اينطوري که تا تموم شدن جشن، پيش مادرت نيومدي!
وقتي که ۱۹ ساله بودي، اون، شهريه دانشگاهت رو پرداخت، همچنين، تو رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل کرد.
تو هم، ازش تشکر کردي،:با گفتن خداحافظِ خشک و خالي، بيرون خوبگاه، به خاطر اينکه نمي خواستي جلوی دوستات خودتو دست و پا چلفتي و بچه ننه نشون بدي!!!
وقتي که ۲۰ ساله بودي، اون، ازت پرسيد که، آيا شخص خاصي به عنوان همسر مد نظرت هست؟
تو هم، ازش تشکر کردي با گفتنِ: به تو ربطي نداره !
وقتي که ۲۱ ساله بودي، اون، بهت پيشنهاد خط مشي براي آينده ات داد.
تو هم، با گفتن اين جمله ازش تشکر کردي: من نمي خوام مثل تو باشم!!!
وقتي که ۲۲ ساله بودي، اون تو رو، در جشن فارغ التحصيلي دانشگاهت در آغوش گرفت.
تو هم،ازش تشکر کردي،ازش پرسيدي که: مي توني هزينه سفر به اروپا را برام تهيه کني؟!
وقتي که ۲۳ ساله بودي، اون، براي اولين آپارتمانت، بهت اثاثيه داد.
تو هم، ازش تشکر کردي،با گفتن اين جمله، پيش دوستات،:اون اثاثيه ها زشت و قدیمی هستن!
وقتي که ۲۴ ساله بودي، اون دارايي هاي تو رو ديد و در مورد اينکه، در آينده مي خواي با اون ها چي کار کني، ازت سئوال کرد.
تو هم با دريدگي و صدايي (که ناشي از خشم بود) فرياد زدي:مــادررر،لطفا تو کارام دخالت نکن !
وقتي که ۲۵ ساله بودي، اون، کمکت کرد تا هزينه هاي عروسي رو پرداخت کني، و در حالي که گريه مي کرد بهت گفت که: دلم خيلي برات تنگ مي شه...
تو هم ازش تشکر کردي، اينطوري که، يه جاي دور رو براي زندگيت انتخاب کردي!!!
وقتي که ۳۰ ساله بودي، اون، از طريق شخص ديگه اي فهميد که تو بچه دار شدي و به تو زنگ زد.
تو هم با گفتن اين جمله ،ازش تشکر کردي، همه چيز ديگه تغيير کرده !!!
وقتي که ۴۰ ساله بودي، اون، بهت زنگ زد تا روز تولد يکي از اقوام رو يادآوري کنه.
تو هم با گفتن"من الان خيلي گرفتارم" ازش تشکرکردي!
وقتي که ۵۰ ساله بودي، اون، مريض شد و به مراقبت و کمک تو احتياج داشت.
تو هم با سخنراني کردن در مورد اينکه والدين، سربار فرزندانشون مي شن، ازش تشکر کردي!!!
و سپس، يک روز، اون، به آرامي از دنيا ميره و تمام کارهايي که در حق مادرت انجام ندادي، مثل تندر بر قلبت فرود مياد ...

اگه مادرت،هنوز زنده هست، فراموش نکن که بيشتر از هميشه بهش محبت کني : با كوچكي يك بوسه تا بزرگي گفتن : مادردوستت دارم ...

هیچ تا حالا این سوال براتون پیش اومده که اگه دو تا برادر یا دو تا خواهر بخوان به همدیگه فحش بدن ( البته به کس و کار همدیگه ) ، چه کسی رو هدف قرار می دن؟ مطمئنا نمی تونن به پدر ، مادر ، برادر یا خواهر همدیگه فحش بدن. چون اون فحش ، به خودشون هم برمی گرده. پس جواب سوال می شه : "عمه". درسته. به عمه همدیگه فحش می دن...
کلمه "عمه" در دستور زبان فارسی ، یه کلمه شناخته شده س. یه کلمه محبوب و پرکاربرد که آماج بیشترین محبتها قرار می گیره.
مثلا وقتی دو نفر به هم می رسن ، سریع یکی به دومی می گه : "فلانی سلام ، عمه ت چطوره؟" یا مثلا : "چطوری عمه ...". حالا البته خودتون می تونین جای ....." تو جمله قبلی ، کلمه دلخواهتون رو بذارین. ولی مطمئنا اون کلمه هر چی باشه ، نمی تونه کلمه دوست داشتنی ای باشه.
اگه بخوایم دنبال ریشه یابی کلمه "عمه" بریم ، به نکات جالبی برمی خوریم. کلمه "عمه" از سه حرف تشکیل شده.
ع : عموم
م : مشکلات
ه : همگانی
نکته جالبتر در مورد کلمه "عمه" اینه که این کلمه ، فقط در بین ایرانیا محبوب نیست. بد نیس بدونین که "عمه" جزو معدود چیزهاییه که ایرانیا و غیر ایرانیا در موردش با هم اختلاف نظر ندارن.
مثلا در داستان "جادوگر شهر اُز (OZ)" ، وقتی "دوروتی" و سگش دوباره به خونه برمی گردن ، سگ دوروتی به حرف میاد و می گه : "هیچ دلم نمی خواد اینو بهت بگم دوروتی. اما جادوگر شهر اُز ، عمه ت بود..." و داستان با این جمله حکیمانه به پایان می رسه
( اگه داستان جادوگر شهر اُز رو نمی دونین ، به آخر مطلب مراجعه کنین.)
"عمه" تنها موجودیه که بعد از گذشت قرن ها ، هنوز هم شکل اصلی خودشو حفظ کرده و با همون ظاهر و باطن همیشگی مونده
ظاهر "عمه" عموما به این شرحه:
یه کلاه مشکی منگوله دار ، یه ساریفان ( لباس یک سره ، شبیه به دشداشه عربها) مشکی ، شلوار مشکی ، چکمه های نوک تیز ، موهای زردی که از زیر کلاه بیرون زده و دندونهای زرد و نوک تیز.
اما ابزار دست عمه ها در طی این مدت تغییر کرده.(البته منظورم جادوگر نیستا)
قبلا عمه ها ، یه جارو دستشون می گرفتن ، که با اون پرواز می کردن. ولی ابزار دست عمه های امروزی فرق می کنه.
عمه های (خواهر شوهرهای) امروزی دیگه پیشرفت کردن و طبیعتا دیگه هیچ عروسی ، زیر قالی اتاقش ، قورباغه مرده پیدا نمی کنه. هیچ عروسی ، گوشه حیاط خونه ش گنجشک مرده ای نمی بینه که گردنش رو شکسته باشن ، یا مثلا عروسکی که تو قلبش ، سوزن فرو کرده باشن.
قبلا عمه ها ( خواهر شوهرها ) ، با باز و بسته کردن قیچی ، و برعکس کردن دمپایی و آبجوش ریختن توی حیاط خونه برادر و تازه عروس ، زندگی زن برادرشون رو بهم می زدن.
اما الان دیگه دوره این "جواط" بازی ها گذشته. دیگه هیچ عمه ای ( خواهر شوهری ) تو غذای برادرش ، پیشاب ( پیش آب) پسر نابالغ و ناخن مرده نمی ریزه. دیگه دوره آتیش زدن نخ کفن مرده و چال کردن دعا زیر درخت قبرسون گذشته. و خیلی مثالای دیگه...
امروزه روز عمه ها مدرن شدن و از روشهای مدرن استفاده می کنن.
مثلا جلوی برادرشون ، به زن داداششون می گن : " زن داداش ، البته تو شوهر داری و به من ربطی نداره. ولی وقتی یه زن شوهر دار می خواد تنهایی بره پیش یه دکتر مرد ، اینقدر آرایش نمی کنه(البته خانوم یعنی زن داداش در جواب میگه .. چطور آقا داداشت 10 تا دوست دختر داره بعدش من یه کرم به صورتم میزنم میگی آرایش میکنم...واقعا الان زنها تو جامه ما مظلوم واقع میشن.. (یه توضیح بی ربط... الان مردا خیلی گربه شدن....!!برداشت از کلمه گربه دلخواه است)
و بعد ، خیلی سریع از اتاق می ره بیرون خوب کم آورده دیگه کار دیگه ای نمیتونه بکنه
یا مثلا روی دیوار خونه جدید برادرش با زغال نقاشی می کشه و بعد جلوی برادرش ، به زن برادرش می گه : " زن داداش ، چقد بهت گفتم دیوارای خونه جدیدتون ، مث خونه قبلیه نیس که من بتونم نقاشیای بچه تون رو از دیوار پاک کنم؟ گفتی از رو تنبلی این حرفو می زنم. دیدی هر چی شستم پاک نشدن؟ البته به من مربوط نیست ؛

روزنامه کارگزاران در گزارشی با عنوان "چشمهای بازمانده در گور"، به بررسی چندین مورد خودکشی در میان کارگران پرداخته است. نظر به اهمیت گزارش برای اطلاع و اقدام مسوولین، "مبين" آن را بازنشر میکند.
اسماعیل محمدولی مینویسد: در این گزارش خودكشی سه كارگر را روایت میكنم. هر كدام از این وقایع با فواصل زمانی و در نقاط مختلف كشور رخ دادهاند و در زمان خود به صورت گزارشهای مستقلی منتشر شدهاند. حالا پس از گذشت سالها با مدد گرفتن از حافظه و نوشتههای قدیمی سعی میكنم آنها را در آلبومی كنار هم بچینم و از میانشان تصویری مشترك نمایش بدهم. آنچه به عنوان «تصویر مشترك» برای روایت انتخاب كردهام نشان میدهد كه این سه كارگر (در حكم نمونه) ماهها بدون حقوق و در فقر كامل زندگی كردهاند، گرسنگی كشیدهاند و شاهد رنج عزیزانشان بودهاند اما فقط وقتی تصمیم به خودكشی گرفتهاند كه وجود انسانیشان را در خطر نابودی دیدهاند. شرم مثل عصب است. وقتی هنوز بدن را به واكنش وامیدارد یعنی بدن زنده است. شرم از مهمانان غریبه، شرم از دختربچه هفت سالهای كه شوق خریدن روپوش مدرسه را دارد، شرم از دیدن پینههای دست فرزند، شرم از پسر سربازی كه به خاطر كرایه ماشین هشت ماه به مرخصی نیامده و حتی حقوق ناچیز سربازیاش را هم برای خانوادهاش میفرستد. اینها نهایت طاقت انسانی است كه شرم را میشناسد. از این مرز جلوتر رفتن، انكار جایگاه انسانی است. این مرز را باید با معیار شرافت شناخت. در این گزارش از خودكشی این مردان شریف دفاع نمیكنم، اما میكوشم آن را درك كنم.
تصویر اول؛ وقتی به كارخانه نساجی رسیدم دو ساعتی میشد كه جنازهاش را از طناب دار جدا كرده بودند. كسی، شاید یكی از همكارانش بالاخره او را به بیمارستان رساند. همه میدانستیم كه مرده است. سرش تقریبا از بدنش جدا شده بود و تنها به نسوج گردنش وصل بود. اما همكارش اصرار داشت كه او را به بیمارستان برساند. من اطراف سولهای خالی كه كارگر 40 ساله نساجی خود را حلقآویز كرده بود با معدود كارگرانی كه از تعدیل نیرو باقی مانده بودند صحبت میكردم. این كارگران را پس از تعطیلی كارخانه نگه داشته بودند تا از ابزار تولید محافظت كنند اما شش ماهی میشد كه هیچ حقوقی به آنها پرداخت نكرده بودند. ماجرا به اردیبهشت سال 83 باز میگردد. دقیقا وقتی كه ته ماندههای صنایع نساجی یكی پس از دیگری نابود میشدند، این صنایع قرار نبود تولید داشته باشند چون قیمت پارچههای چینی كه از طریق قاچاق وارد كشور میشدند از قیمت مواد اولیه تولید پارچه یعنی نخ ارزانتر بودند. مشخص بود كه تولید سودی ندارد و این كارخانهها باید تعطیل شوند. اما دولت نمیخواست هزینه اخراج هزاران كارگر نساجی را متحمل شود پس كارخانهها را به بخش خصوصی واگذار كرد تا آنها به ازای مالكیت رایگان زمین و ابزار تولید، دولت را از شر هزینههای سیاسی و اجتماعی اخراج نیروی كار این واحدها خلاص كنند. به ماجرای كارگری كه سرش هنوز به رگ و پی گردنش وصل بود بازگردیم. همكارش میگفت وقتی از اتاق مدیر كارخانه بازگشت من داشتم چای درست میكردم. صدایش زدم بیاید. گفت تا انبار میروم و برمیگردم. یك ساعت گذشت اما خبری نشد. رفتم دنبالش دیدم جنازهاش توی هوا تاب میخورد. با نردبان شش متر بالا رفته بود و طناب را به حفاظ سقف بسته بود. از آن فاصله كه خودش را رها كرد، گردنش طاقت وزن بدنش را نیاورد و كار تمام شد. كارگران هنوز نمیدانستند چرا اینطور غیرمنتظره خودكشی كرده است. مدیر كارخانه بلافاصله پس از مطلع شدن از خودكشی كارگر، كارخانه را ترك كرده بود. یكی از كارمندان دفتری میگفت به سراغ مدیر آمده بوده تا بخشی از حقوق معوقهاش را بگیرد. حتی التماس میكرد در حد 10 هزارتومان به او قرض بدهند. كارگری كه جنازهاش را پیدا كرده بود هم میگفت چند ساعت قبل از این اتفاق، همسرش تماس گرفته بود خبر بدهد كه در خانه مهمان دارند. دو روز بعد از حادثه با همسرش صحبت كردم. هنوز داغدار بود و انگار من بازجویی، چیزی باشم پاسخم را میداد؛ «من بهش حرفی نزدم. فقط گفتم از شهرستان مهمان آمده. موقع برگشت یك چیزی بگیر كه جلوی غریبهها آبروداری كنیم. توی خانه چیزی نداشتیم. نمیشد غذایی كه خودمان میخوریم را جلوی مهمان رودربایستیدار بگذاریم. نمیدانستم میخواهد چنین بلایی سر خودش بیاورد وگرنه لال میشدم اگر میگفتم.»
تصویر دوم؛ روستای فدشك یك جایی وسط كویر است. حدود 45 كیلومتر با بیرجند فاصله دارد؛ پرت و دورافتاده و متروك. فردای روزی كه كارگر معدنی در حیاط خانهاش خودسوزی كرد به آنجا رفتم. توی حیاط هنوز بوی گوشت سوخته میآمد. شب قبل خانوادهاش هم نه از صدای فریاد مردی كه در آتش میسوزد، بلكه از بوی سوختن گوشت آدم زنده از خواب پریده بودند. با دكتر كشیك بیمارستان امام رضا هم كه حرف میزدم برایش عجیب بود كه چطور این مرد در هشیاری بیشتر از یك دقیقه سوختن بدنش را تاب آورده اما فریاد نزده است. همسرش، پیرزنی كه گریه صدایش را بریده بود، با كمك پسرش فهماند كه مرد كاملا ناامید شده بود. 17 ماه حقوقش را نداده بودند و او هیچ از دستش بر نمیآمد. هربار كه به سراغ طلبش از معدن میرفت او را به یكی از نهادها و سازمانهایی میفرستادند كه او حتی نمیتوانست تابلوی سردر ساختمانش را بخواند، چه رسد به كاغذبازیهای بیهودهای كه او را بیشتر از پیش گیج میكردند و ناامید. درك نمیكرد چرا بعد از 30 سال كاركردن در معدن باید برای گرفتن حقش از این اتاق به اتاق دیگر برود و حرفهای عجیب و غریب بشنود و آخر سر هم جواب سربالا بگیرد. پسر 16 ساله این مرد هم كنار كورههای آجرپزی كار میكرد یا برای پیمانكاری از كوه سنگ میكند و این قبیل كارها. میگفت: «دستهایم را از پدرم قایم میكردم. حرص میخورد وقتی پینههای دستم را میدید.» این مرد روز آخر زندگیاش به معدن رفته بود. همسرش كه او را همراهی كرده بود، میگفت وقتی داشتیم میرفتیم دخترم بهانه میگرفت كه یك ماه دیگر باید به مدرسه برود و روپوش ندارد. او به دخترم قول داد كه برایش روپوش مدرسه بخرد. به محل كارش كه رسیدیم به مالك معدن التماس كرد كه لااقل 50 هزار تومان از طلبش را بدهند. گفتند فردا بیا. از این فرداها زیاد شنیده بود. موقع برگشتن میگفت «خدا هم به این جور زندگی كردن من رضا نیست.»
تصویر سوم؛ در خردادماه 86، كارگر كنفكار رشت پس از گذراندن یك نیم روز سرشار از تحقیر و كتك، به اندازه پول تاكسی از همكارش قرض گرفت تا سریعتر خود را به كارخانه برساند، طنابی به لولههای سقف گره بزند و باقی ماجرا. مالك خصوصی صبح آن روز با كمك نیروهای انتظامی، كارخانه را از ابزار تولید خالی كرده بود. كارگران 11 ماه بدون هیچ حقوقی سركرده بودند و اینك تنها امیدشان با فروش ابزار تولید كارخانه نابود میشد. همه میدانستند كار تمام است اما تنها كسی كه به وضوح پایان كار را دید، او بود. جنازه او را حوالی ساعت یك بعدازظهر پیدا كردند. در آن وقت كه خبر را به خانوادهاش رساندند همسرش در مزرعه همسایه كارگری میكرد، پسرش سرباز بود و چون پول مسافرت نداشت هشت ماه به مرخصی نیامده بود و از پادگان خارج نشده بود. خانه نیز در اجاره نهضت سوادآموزی بود. درآمد این خانواده از كارگری موقت زن، ماهی پنج شش هزار تومان حقوق سربازی پسر و ماهی 15 هزار تومان اجاره تنها اتاق خانه به نهضت سوادآموزی تامین میشد. دو روز پس از خودكشی كارگر كنفكار كه به سراغ خانوادهاش رفتم، همسرش وقتی اوضاع را شرح میداد بیمقدمه از من پرسید؛ «میدانی سیب زمینی كیلویی 600 تومان است؟» با یك حساب سرانگشتی میشد فهمید كه این خانواده بعد از 25 سال كاركردن حتی از عهده سیركردن شكمشان هم بر نمیآیند. این كریهترین چهره فقر است.
همسرش میگفت؛ «یك وقتهایی در را كه باز میكردم میدیدم جلوی در ایستاده. خجالت میكشید در بزند و داخل شود. صبحها كه میرفت دنبال حق و حقوقش میگفت؛ انشاءالله امروز میشود. بعدازظهر دست خالی برمیگشت و جلوی در میایستاد.» آنچه فهمیدم این بود كه از زمان واگذاری كارخانه كنفكار به بخش خصوصی، در حدود سه سال این كارگران را در بلاتكلیفی نگه داشته بودند. 16 ماه بیمه بیكاری و وعده و وعید كه امروز و فردا كارخانه دوباره راه میافتد، پس از آن هم این كارگران 11 ماه بدون حقوق سپری كرده بودند تا اینكه متوجه شدند ابزار تولید كارخانه در حال فروش است. من میگویم ابزار تولید، شما هم میخوانید، اما ابزار تولید برای كارگری كه به امید كاركردن با آن زنده است فقط «كلمه» نیست، همه زندگی است. شاید آخرین گفتوگوی تلفنی كارگر كنفكار با پسرش، دو روز پیش از خودكشی برای درك «ابزار تولید» به ما كمك كند؛ «روز پنجشنبه از پادگان با پدرم صحبت كردم. از پشت تلفن معلوم بود كه حالش بد است. بریده بود انگار. میگفت شنبه میخواهند دستگاهها را ببرند. مادرت صبح تا غروب توی مزرعه مردم كار میكند، من هم هر روز میروم استانداری اما هیچ كس به ما جوابی نمیدهد. میگفت كار تمام است... هیچ كسی به داد ما نمیرسد. گفت دفترچههای تامین اجتماعی 11 ماه است كه تمدید نشده. اگر خواهرت مریض بشود كجا ببرمش؟ بعد گفت؛ من چه كار كنم با 48 سال سن؟ زمین دارم كه كشاورزی كنم؟ دیگر كجا كار كنم؟ به جوانها كار نمیدهند، به من كار میدهند؟ هی میگفت من چه كار كنم از این به بعد؟»
درست در همین لحظه عجیبترین واكنشی كه انتظارش را میكشم به غلیان افتادن احساسات لطیف مخاطبان این گزارشها است. بیچارگی چاه بیته است. وقتی آدم بیپناهی در آن میافتد، میتواند سالها فرو برود و همچنان زنده باشد. آنكه تصمیمی برای نجاتش میگیرد، هر تصمیمی، مستحق ترحم من و شما نیست. این اوج میانمایگی است كه علت خودكشی را تنها در فقر این آدمها خلاصه كنیم و برایشان دل بسوزانیم. حتی برقراری ارتباطی میان خودكشی یك كارگر و خودكشی متعارف یكی از ما (آدمهای طبقه متوسط یا مرفه) میتواند نوعی از بدفهمی رایج و البته عامدانه برای شانه خالی كردن از بار مسوولیت باشد. نه. خودكشی این كارگران از روی انفعال و شاید ملال نیست. آنها تا جایی كه مرز انسان بودنشان مخدوش نشود، هرگز تصمیم به چنین اقدامی نمیگیرند.

